منوچهر خان حكيم

38

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

[ طلاپوش ] به اندك تلاشى گريبان خسرو خان را گرفته بر زمين زد و دست و گردنش را بسته ، به صف لشكر خود فرستاد و باز مبارز طلبيد . كه شهزادهء هشتر خان در برابر اسكندر سر فرود آورده ، سر راه به نقابدار گرفت . تا رسيدن ، نقابدار ، كمر زنجير اسحاق را گرفته از صدر زين درربوده بر زمين زد و بسته به صف سپاه خود فرستاد . اسكندر گفت : اى ياران ! اين حرامزاده ، اسحاق و خسرو خان را بدين آسانى گرفته است ، معلوم است كه ساحر است و از قوّت بازو نيست . كه در اين اثنا آلوس پير ، محاسن سفيد تا پر ناف كشيده ، زين بر پشت زنده فيل زده و كجك « 1 » بر كاسهء سر فيل انداخته ، در برابر اسكندر سر فرود آورده ، سر راه بر طلاپوش گرفت . طلاپوش گفت : اى پير ! ديگر جوان در لشكر اسكندر نبود كه تو مرد پير به ميدان من آمده‌اى ؟ آلوس گفت : اى حرامزاده ! در اردوى اسكندر هزار و چارصد سالار مكمّل مىباشند كه هريك برابرى رستم مىكنند ؛ نهايت چون تو پسر مرا گرفته‌اى ، آمده‌ام كه ببينى كه به اين پيرى هزار مثل تو جوان را گوشت و استخوان به اين ميل فولاد كباب مىكنم . پس آلوس بر خانهء زين شق « 2 » ايستاده ، همان ميل را بر دور سر گردانيد و نهيب به نقابدار داده كه : بگير از دست من ، كه نقابدار سپر در سر كشيد . آلوس پير كوفت بر قبّهء سپرش ، نزديك بود كه خرد « 3 » شود . امّا به قوّت سحر بود كه خوددارى نمود ، كه مرد و مركب به‌هم پيچيدند . كه آلوس به چابكى كمند را از كمر گشوده ، چين‌چين حلقه‌حلقه كرده به جانب او انداخت كه هفت حلقهء كمند بر يال او بند شد . كه آلوس عنان فيل را گردانيده و او را كشان‌كشان به خدمت اسكندر برد كه ناگاه نقابدار لب بر لب زده « 4 » ، خود را بسته نديد . [ رفتن اسكندر به باغ جادو و خلاصى سالاران ] اسكندر اشاره كرد كه ديگر كس به ميدان نرود كه خود به ميدان او مىروم . پس اشاره كرد كه صندوق سلاح مرا حاضر كنيد كه سالاران به دست و پاى اسكندر افتادند و گفتند :

--> ( 1 ) . كجك : آهنى باشد سركج و دسته‌دار كه فيلبانان بدان فيل را به هر طرف كه خواهند برند و آن به منزلهء عنان است . ( 2 ) . شق : راست . ( 3 ) . اصل : خورد . ( 4 ) . لب بر لب زد : يعنى جادو كرد ، ورد خواند .